بعداز کلی صحبت قراربر این شد تا ساعت 5 صبح بعد از نماز حرکت کنیم ساعت را تنظیم ،وبالای سرم گذاشتم نزدیک ساعت 00/5 بود که با صدای زنگ بلند شدم گوشی رو برداشتم رضی بود گفت با ابراهیم وکنعانی قرارگذاشتند که بیان دنبالم که بریم 10/5 دقیقه بود که بچه ها رسیدن جلوی شرکت سرراه به کله پاچه فروشی محل رفتیم وبعد از خوردن حرکت کردیم مسیر حرکتمان به سمت کاشان مسیری خشک وبی منظره بود وبیشتر از همه برای راننده ، بعد ار 40دقیقه به یک مهمانسرا رسیدیم کنار زدیم تا هم نیم چه استراحتی کرده باشیم وهم وسایل وتنقلات بین راهی رو بگیریم نیم ساعت بعد حرکت کردیم نزدیک های ساعت 40/ 11 دقیقه به یک ایستگاه پمپ بنزین که نزدیک یکی از شهر های کاشان بود رسیدیم بنزین که زدیم صدای اذان ظهر بلند شد در ادامه مسیر به دنبال مکانی بودیم که در آن نماز بخوانیم که متوجه شدیم که نام شهر یا روستایی که در آن هستیم فین است که بیشتر مردم ما این شهر را با نام حمام فین می شناسند بعد از پرس وجو از اهالی متوجه شدیم که حمام معروف فین در همان نزدیکی ها ست قرار براین شد تا نماز را در آنجا بخوانیم خیابانی که به حمام فین منتهی می شد خیابانی بود با همان فضای سنتی و تقریبا دست نخورده قدیم که زیبایی آن را دوچندان کرده بود ، ماشین رو پارک کردیم یه پارک کوچک کنار حمام فین بود که در آن به صورت سنتی مراسم گلاب گیری رو برای بازدیدکننده ها به نمایش می گذاشتند واین مراسم گلاب گیری برای ما که برای اولین بار آن را می دیدیم بسیار جالب بود بعد از تماشای وخوردن چای با طعم واساسنس های سنتی و گیاهی ، قدم زنان به سمت دژ رفتیم در کنار این بنای باستانی درشکه هایی برای بازدید کنندگان گذاشته بودند بعد از گرفتن چند عکس که بعدا فهمیدیم توسط کنعانی وبه صورت عمد خراب گرفته شده داخل شدیم یک میز وچند صندلی خالی جلوی درب بود تعجب کردیم چون معمولا در ورودی این اماکن چند نفری مستقر بودند بعد از رد کردن راهرو وارد باغ شدیم ، ناگهان از پشت سرمان صدای آقایی آمد که می گفت آقایان کجا باید بلیط تهیه کنید انتظارش را داشتیم آخر اینجا ایران بود وما هم ایرانی ، واقعا باغ زیبایی در برابر دیدگانمان بود ،عمارت هایی که هر کدام برای کار های خاصی و بنا برمقتضات آن دوره ساخته شده بود در گوشه وکنار باغ قرار داشت و معماریاصیلایرانی چشم هر بیننده ای را نوازش می کرد در وسط باغ دژ زیباومستحکمی بود که اشرافیت کامل به محیط پیرامون خود نسبت به دیگر عمارات موجود داشت ، در پشت عمارت زیبا حمام فین قرار داشت مسجد کوچکی در کنار حمام بنا شده بود بعد از خواندن نماز داخل حمام شده وراهرو به راهرو رفتیم تا به جایی رسیدیم که در آن مکان امیر کبیر یکی از بزرگان این مرزوبوم را فقط به جرم عدالت به قتل رسانده بودند در مکانی که این قتل صورت گرفته چند ماکت نمادین از امیر کبیر وکسی که حامل پیام قتل است وقاتل که در کنار امیر کبیر نشسته ودر حال زدن رگ دستش است نصب کرده بودند دیدن این صحنه ماکت ها به بیننده کمک می کرد تا در ذهن ناخوداگاه خود بیشتر به عمق این فاجعه بیاندیشد ولی بودند بسیاری که نمی دانستند در چه مکانی قرار دارند وبی تفاوت وسرد از کنار این قسمت از تاریخ می گذشتند از حمام که خارج شدیم روبرویمان عمارتی زیبا قرار د اشت که تبدیل به موزه شده بود وقطعات واشیاء قیمتی که اکثر آنها مربوط به عمارت ها ی باغ فین است را در خود جای داده بود اشیا یی مانند لوازم شخصی بزرگانی مانند کمال الملک وامیر کبیر واشیای عتیقه وبا ارزشی دیگر که در حوالی دژ فین واطراف آن کشف شده بود ازموزه که خارج شدیم نم نم بارون شروع به باریدن کرد به گوشه ای از باغ پناه بردیم وبعد از بند آمدن باران بیرون از باغ رفتیم نزدیک ناهار بود یک رستوران سنتی در آن نزدیکی بود که داخل حیاطش را درختان انار وپرتغال احاطه کرده بودند در بین لیست غذا ها دیزی خودنمایی می کرد چند دیزی با مخلفات کامل سفارش دادیم داخل آلاچیق شدیم تا غذا آماده شود طاقت نیاوردیم وچند انار از درخت چیدیم ابراهیم گفت که با ید بفهمیم صاحبش راضی هست یانه ورفت که از صاحب رستوران بپرسد صاحب رستوران هم گفت راستش ما کلی زحمت این درخت ها را کشیدیم واگر هر مشتری که می آید بخواهد یکی از آنها را بکند دیگر چیزی باغی نمی ماند از صحبت هایش معلوم بود که چندان راضی نیست اما دیگر کار از این حرف ها گذشته بود وبچه ها انار ها راخورده بودند ، چند دقیقه بعد دیزی با مخلفات را آوردند وجای همه را خالی کردیم بلا فاصله قلیون وچای سفارش دادیم بعد از آن به سمت داخل شهر حرکت کردیم .

در بین راه از کنار تابلویی رد شدیم که زیر آن نوشته شده بود تپه های باستانی سیلک وابراهیم هم با صدای بلند آن را خواند کنعانی که سال گذشته با خانواده به کاشان آمده بود با شنیدن نام سیلک گفت راستی من یادم رفت بگم ما با خانواده که آمده بودیم کاشان سری هم به روستا وتپه های سیلک زدیم وجای واقعا جالبی بود، ما هم کنجکاو شدیم وتصمیم بر این شد تا بجای رفتن به داخل شهر سری به این منطقه باستانی بزنیم از جاده فرعی داخل یک روستای زیبا که قدمتی 80ساله داشت رسیدیم اکثر خانه ها با مصالح کاه گلی وچوب درست شده بود آن سو ترمجموعه ای بود که از دور شباهت زیادی به امام زاده ها داشت کمی جلوتر که رفتیم تابلویی رنگ ورو رفته ویک سنگ نوشته در بالا وجلوی درب آن قرار داشت که زیر آن نوشته شده بود سازمان میراث فرهنگی وگردشگری استان کرمانشاه وروی سنگ نوشته هم توضیحاتی در مورد تپه های سیلک نوشته شده بود داخل که شدیم یک پسر بچه که معلوم بود از اهالی همان روستاست ، یک راست رفت سراغ ابراهیم و اناری که در دستش بود را به او تعارف کرد وگفت این آخرین اناری است که برایش مانده ابراهیم هم که چشمم به انار های رستوران مانده بود با کمال میل پذیرفت یک راهنما در کنار در ایستاده بود از او در مورد این مکان باستانی پرسیدیم
مرد گفت : این محوطه که در آن قرار داریم تپه های باستانی در روتایی با همین نام یعنی سیلک است که در ضلع غربی شهر کاشان ودر سمت راست جاده کاشان به فین واقع شده که شامل دو تپه شمالی وجنوبی ، به فاصله 600متری از هم ودو گورستان الف وب می باشد که گورستان الف با قدمت 3500 ساله و200 متری جنوب قرار داشته که امروزه بر روی آن بلوار کشیده شده واما گورستان ب ، با قدمت 3000 ساله در زیر باغ ها وزمینهای کشاورزی ضلع غربی تپه قرار گرفته وبا دست اشاره به تپه هایی که در سمت ضلع غربی قرار داشت کرد
کنعانی گفت : این تپه ها چطور شناسایی ومعرفی شد شناسایی شد
مرد راهنما در ادامه گفت : 70سال پیش با پیدا شدن چند ظرف سفالی زیبا در اوایل سال 1993 میلادی در پاریس وشناخته شدن محل اکتشاف این ظروف که در سیلک کاشان ومکان فعلی مشاور موزه ملی فرانسه را بر کنجکاو کرد تا در اکتبر همان سال مجوز حفاری در این مکان را گرفته وهییتی را به سرپرستی پروفسور رومن گیریشمن مامور حفاری کنه این هییت باستان شناس هم طی سه فصل ( سالهای 1993 ، 1994 و 1937 ) تپه را کاوش وبلافاصله در سال 1938 گزارش آن رابه صورت مقاله در دومجله ، تحت عنوان سیلک کاشان به زبان فرانسه در پاریس منتشر کردند در قسمتی از این گزارش ومقاله آمده که در حدود 7000 سال پیش ساکنان تپه شمالی محل اسکان خود را ترک نموده واحتمالا عده ای از آنها در فاصله 600 متری جنوبی تپه شمالی ساکن شدند واحتمالا به همین دلیل استمراراستقراری تپه جنوبی نام گرفت، در این دوره اولین ساکنین تپه جنوبی برای ساخت خانه های خود از خشت های قالبی مستطیل شکل استفاده می کردند .واموات به صورت دست جمعی وبه همراه اشیاء وزیور الات در زیر وکف خانه ها دفن می شدند در گورستان موجود در این مکان مر دمان پس از اینکه مرده را به همراه ظروف سفالی ، لوازم مفزعی و... در گور می گذاشتند وچاله را باخاک پر کرده وبه شکل تپه هایی در می آوردند که اکنون به تپه های سیلک معروف است در برخی از گورهای بالای این تپه سنگ های تراش خورده ویا آجر پوشانده می شده که احتمالا بیانگر منزلت بالای متوفی می باشد وگفت که از مجموع قبر های این گورستان حدود 200 قبر توسط هئیت فرانسوی کاوش شد ، واز اینجا بود که چپاول شناسنامه وهویت ایرانیان آغاز شد و هماکنون اشیاء کشف شده همراه با این قبر ها زینت دهنده موزه هایی مانند لور پاریس است بعد از شنیدن این اطلاعات که ما را حسابی مات ومبهوت کرده بود محو تماشای تپه های سیلک شدیم روی تپه ها وبه سمت بالای آن مسیری پله ای از چوب ساخته بورند که در ابتدای آن فضایی با داربست طراحی شده بود وداخل آن شیشه هایی اکواریومی حاوی خاک بود جلوتر رفتیم وکمی که دقت کردیم متوجه شدیم که اسکلت های کشف شده در دوره هئیت فرانسوی به سرپرستی آقای کریشمن ومربوط به هزاره سوم وبر اساس نوشته ها بومی های ساکن تپه جنوبی است ولی هرچه چشم انداختیم قطعه یا اشیائ سفالی ندیدیم چون بنابر گفته ها ی راهنما مردمان آن زمان که میت هاشان را با اشیایی سفالی و.... خاک می کردند ،وآنجا بود که دست جمعی عنایتی داشتیم به روح آقای کریشمن ودارودسته اش ، بعد از این عنایت ،به سمت بالای تپه ها رفتیم واز کوزه های کشف شده ومقبره بزرگی که به الهه زیگورات وبه عمق 15 متر بود دیدن کردیم خیلی برایمان جالب بود که این اماکن در کشورمان قرار داشت و ما از اهمیت آن بی خبر بودیم به حدی محو زیبایی محوطه باستانی بودیم که متوجه نشدیم هوا دارد رو به تاریکی می رود با شنیدن صدای اذان به پائین تپه ها آمدیم به سمت اتاقی که اتاق نگهبانی بود رفتم نگهبان پیرمردی بود باچهرهای شکسته ولهجه ای زیباکه به گفته خودش سالها ست در آنجا وبه خاطر عشقش به هویتی که در زادگاهش است نگهبانی می دهد عکس بالای سرش نشان از علاقه پیرمرد به اشیاء وتپه های باستانی داشت عکس مربوط به 30 سال پیش بود وبه گفته خودش برای زمانی که سازمانی به نام میراث فرهنگی کاملا شکل نگرفته بود حالا این چند نفر اشاره به دفتری که در کنار اتاقش بود وداخل چند کامپیوتر ویک فایل ونسبتا شکیل تر بود کرد وگفت اگرهمت بومییان این شهرو روستا نبود ودل به اینها بسته بودیم الان همین اشیا هم در اینجا نبود تا همین چند سال پیش این اتاق مانند انبار بود وما از اشیاء مانند چشم هایمان نگه داری کردیم وبعد دست هایش را بی حرکت کنار هم روی میز گذاشت وبدون آنکه چیزی بگوید سکوت کرد از او خداحافظی کردیم واز سیلک خارج شدیم بایدکم کم ازاین مکان زیباوباستانی که به قول پیرمردنگهبان هویت وشناسنامه اصلی مان دل می کند یم دیگر هوا رو به تاریکی می رفت وزمانی برای بازدید از دیگر اماکن داخل شهر، مانند خانه بروجردی ها ومشهد اردهال که زادگاه ومحل دفن سهراب سپهری یکی ازبنیانگذاران شعرنوین بود را نداشتیم و باید به سمت تهران حرکت می کردیم در مسیر حرکتمان فقط به موضوعاتی که در حمام فین وتپه های سیلک دیده وشنیده بودیم فکر می کردم و اصلا حواسم به محیط اطراف نبود تا اینکه به نزدیکی های شهر مقدس قم رسیدیم قرارمان هم از اول این بود که در مسیربرگشتمان جهت تبرک وحسن ختام زیارتی هم از بارگاه ملکوتی حضرت معصومه (س ) داشته باشیم واقعا شلوغ بود با هر زحمتی که بود ماشین را پارک وبه سمت حرم رفتیم حرم واطراف آن پیشرفت های عمرانی چشم گیری کرده بود قرار گذاشتیم که 40 دقیقه دیگر هم دیگر را در کنار درب ورودی ببینیم اذن دخول خواندیم ووارد صحن شدیم بعد از خواندن زیارت نامه ونماز بالای قبر بزرگانی همچون ایت الله بروجردی منتظری وایت الله بهجت و... رفتم فاتحه ونمازی خواندیم به ساعت نگاه بالای ضریح نگاه کردم هنوز 15 دقیقه ای وقت باقی مانده بود شب سه شنبه بود وصدای دعای توسل فضای صحن وسرا را پرکرده بود بعد از زمزمه کردن چند فراز از دعای توسل بیرون رفتم ابراهیم زودتر از همه آمده وگوشه ای از حیاط نشسته سرش را پائین انداخته بود کنارش نشستم در فکر بود ومتوجه آمدن من نشده ، 10 دقیقه دیگر رضی وکنعانی از راه رسیدند چند دقیقه ای را در حیاط ماندیم وبعد به سمت بیرون حرکت کردیم در بازار کنار حرم چند قلم سوهان خریدیم که دست خالی نرفته باشیم یک مقدار هم تنقلات برای بین راه ، نزدیک های ساعت 00/21 بود که تهران رسیدیم من نزدیک محل از بچه ها خداحافظی پیاده شدم آن شب تا صبح خوابم نبرد ووقایع خاطرات آن روز مدام از مقابل دیدگانم می گذشت وبیشتر از همه سکوت آخر پیرمرد نگهبان که برایم بسیار عجیب بود باخود می گفتم بازپیرمرد نگهبان ماندوکوهی ازناگفتنی هادردلش وشباهتی بود بین پیرمرد نگهبان وتپه های سیلک چون تپه های سیلک هم مانند پیرمرد هنوزناگفتنی هاواسراری راباخود ودر دل خود که خاک بود داشت

کنه یاهمان (کنعانی ) نام مستعار این موجود موذی است او که از گونه های نادر و کمیاب می باشد اخیرا در یکی از استان های کشور و بیشتر حوالی شهر تهران دیده ویافت شده این حیوان برخلاف ظاهر مظلوم وفریبنده یکی از مضر ترین موجودات در بین دیگر موجودات موذی شناخته شده این موجود قادر انجام حتی کوچکترین حرکت وفعالیت جهت تغذیه خود نبوده واز انسانهای پیرامون خودتغذیه وروزگارمی گذراند

همونطور که از عکس معلومه محل عکس مشهد مقدس وصحن باصفا ومتفاوت گوهر شاد
من در کنار مهندس خسرویان بعد از روزی روزگاری
چند روز پیش داشتم آهنگ هام رو مرور می کردم ، مابین آهنگ ها ، آهنگی حسابی ذهنم رو مشغول کرده بود ومن رو برد به خاطرات دور آهنگ سریال از سرزمین های شمالی سریالی کره ای با محوریت دو کودک که خواهر وبرادربودند، با فضایی کاملا سنتی وروستایی که بیشتر ماجراهاش در زمستان های برفی اتفاق می افتاد ،من هر وقت این آهنگ رو گوش می دم احساس خوبی دارم وبه یاد گذشته های دور می افتم وخاطرات روزهای زیبای برفی زمستان و لحظه های در کنارخانواده وآغوش گرم پدر بودن رو برام زنده می کنه، وآن روز ها مثل فریم های به هم پیوسته از ذهنم خطور می کنه خوب که دقت می کنم می بینم این صداهای ماندگار نماهنگ تمام خاطرات گذشته من وماست، ووقتی که این آهنگ ها رو گوش می دیم ، ناخوداگاه به یاد تمام خاطرات تلخ وشیرین گذشته که در کنار عزیز یاعزیزانی سپری کردیم می افتیم ، که شاید الان در کنار ما نباشند ولی با شنیدن این آهنگ ها یادوخاطرشون برامون زنده میشه ، امیدوارم شما هم مثل من با گوش دادن این آهنگ ها به یاد خاطرات خوش زندگی وسالهای دور بیافتید به یاد لحظات شیرین در کنار هم بودن که دیگه برنمی گرده وهربار حست نسبت به این نماهنگ ها بیشتر می شه درست مثل قالیچه سلیمان که معروفه که هر چه بیشتر پابخوره ارزشش بیشتتر می شه وبه یاد داشته باشیم که لحظه های رفته برنمی گرده چه برسه به عمر که پدر لحظه هاست ..
در 15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم
در 20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود
در 25 سالگی دانستم که یک نوزاد ، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته، محروم می کند
در 30 سالگی پی بردم که قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن
در 35 سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد ؛ بلکه چیزی است که خود می سازد
در 40 سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم ؛ بلکه در این است که کاری را که انجام می دهیم دوست داشته باشیم
در 45 سالگی یاد گرفتم که 10 درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می دهند
در 50 سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بد ترین دشمن وی است....
در 55 سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب
در 60 سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید
در 65 سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نیز که میل دارد بخورد
در 70 سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن کارتهای خوب نیست ؛ بلکه خوب بازی کردن با کارتهای بد است
در 75 سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر می کند نارس است ، به رشد وکمال خود ادامه می دهد و به محض آنکه گمان کرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود
در 80 سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است در 85 سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست
شب سردی بوداگه سردی اون شب هم از یادم بره اتفاقی که افتاد یادم نمی ره. انگار همین دیروز بود، من ، برادرم و خواهرم هر سه بعدازظهری بودیم و تنها سرگرمی مون تلویزیون ترازیستوری سیاه وسفید بود که باید صبح ها یکی زودتر بلند می شد و اون رو روشن می کرد تا برای برنامه کودک گرم شه. محل کار پدر نزدیک منزل بود کارگاه کوچکی که بیشتر وقت ما در آنجا می گذشت من و برادرم برای کمک به پدر به محل کارش می رفتیم تقریبأ بیشتر دوران کودکی مون در کارگاه و در کنار پدر سپری می شد ما ذهنیت درستی از کار پدر نداشتیم تنها چیزی که یادمان می آمد زیرزمینی بودبا بوی نفت و حرارت بالا و دستگاه هائی که همیشه لغزنده بود، بعدها فهمیدم که آن بوی بد پارافین داغ شده بوده که برای شمع سازی استفاده می شه در کارگاه همیشه چند نفری بودند که نخ های آغشته را در دستگاههای قالب بندی شده قرار می دادند و ما هم چند باری این کار را انجام دادیم ، بماند که بعضی نخ ها را یا آغشته نمی کردیم ویا نصفه نیمه قرار می دادیم که بعد از ریختن پارافین، و سرد شدن دیگر کار از کار می گذشت، ماجرای اون شب سرد برمی گردد به سالها پیش زمانی که ما کودک بودیم ،: من وبرادرم هم بعدازظهری بودیم و همکلاسی و هر دو به کلاس سوم رفته بودیم ما کتاب و دفترمان را داخل کیسه می گذاشتیم و سال قبل هم همین کیسه ها رو به عنوان کیف ، به مدرسه بردیم ، پدر به ما قول داده بود که برایمان کیف بگیرد اون روز بچه های مدرسه من و برادرم رو مسخره کرده بودند و خیلی به من برخورده بود. پدرم واقعأ خانواده دوست بود وتمام تلاشش رو می کرد که ما حسرت چیزی رو نداشته باشیم اون شب نمی دونم چم شده بود تا پدر از راه رسید هنوز لباس هاش رو درنیاورده بود که من جلوش سبز شدم و با ناراحتی اتفاق های اون روز رو با آب وتاب براش تعریف کردم و گفتم که بچه ها من رو بخاطر کیف نداشتن مسخره کردن پدر چیزی نگفت فقط دستی روی سرم کشید و درب ورودی رو که نیمه باز مونده بود بازکرد و رفت بیرون ، مادرم که خیلی آشفته بود نگاهی به من کرد و گفت: لال می شدی اگر بعدأ می گفتی؟ ولی دیگه دیر شده بود. پدر بدون اینکه چیزی بگه رفته بود بی صبر بودم وهر چند وقت یکبار به ساعت دیواری نگاه می کردم اون شب اولین شبی بود که تا دیر وقت بیدار بودم ، چند باری بدون اینکه مادرم که از من بی تاب تر بود بفهمه جلوی در رفتم و به انتهای کوچه نگاه کردم ولی خبری نبود پشیمان بودم که چرا این حرف رو زدم بخودم گفتم: کاش لال می شدم و چیزی نمی گفتم خیلی دلشوره داشتم نگاه سنگین مادر هم عذاب آور بود، تا ساعت 11 شب بیدار بودم خیلی خسته بودم نفهمیدم کی خوابم برد. صبح که از خواب بیدار شدم یک کیف قشنگ بالای سرمن وبرادرم بود و کتاب هایمان داخلش بود، با خوشحالی از جام بلند شدم آنقدر ذوق و شوق داشتم که اتفاقات دیشبش یادم رفت. در راه مدرسه یک مغازه امانت فروشی بود از کنار مغازه که رد شدم چشمم به کتی افتاد کمی مکث کردم خوب که دقت کردم دیدم خیلی شبیه کت پدر است ولی چون دیرم شده بود توجه نکردم و به راهم ادامه دادم، موقع برگشتن دوباره جلوی همان مغازه ایستادم دقیق تر که نگاه کردم فهمیدم آره ، اون کت پدر بود اما برای چی توی آن مغازه بود؟ بعدها از زبان مادرم فهمیدم که پدر همان شب کتش رو فروخته تا برای ما کیف بخره،برادرم نه ولی من هم ماجرا رو می دونستم و به روی پدر نمی آوردم از اون ماجرا به بعد سعی کردم دیگه پدر رو ناراحت نکنم و به جای غرغر کردن بهونه فقط نگاهش می کردم. چند ماهی از ماجرا گذشت ، آخرکاری پدر بیمارشده بود ودکتر ها گفته بودند که بخاطر محیط کاری نامناسب کبدش فاسد شده وباید از اون محیط دوری کنه وبستری شه از اون به بعد کم کم گرمی خانواده رو به سردی رفت پدر برای مدتی در منزل بودو به اصرار دکتر ها وپافشاری مادرم در بیمارستان فیروزابادی منتقل و بستری شد ما تقریبا هفته ای دوسه مرتبه پدر را ملاقات می کردیم درست بعداز تعطیلی مدرسه ، من در عالم بچگی احساس می کردم پدراز چیزی رنج می برداما در آن سن وسال معنی حرکات وحرفهایش رو نمی فهمیدیم ، یک روز که من و برادرم مثل همیشه در کلاس بودیم به اصرار معلم و مدیر مدرسه که گفته می شد که جلسه دارند زودتر به خانه فرستاده شدیم، خیلی غیر غادی بود در راه مدرسه باخودم می گفتم اگه جلسه ای هست چرا من وبرادرم فقط باید برویم ، به خانه رسیدیم خانه مثل همیشه نبود همه آمده بودند (خاله، دایی، عمه، همسایه ها و ...) هرکسی که ما رو میدید بدون اینکه چیزی بگه دستی روی سرمون می کشید در این فکر بودم که علت مهربانی وشلوغی خانه که تا کنون این گونه ندیده بودم چیست ، که ناگهان صدای شیون مادر خانه را پر کرد وبعد شیون ها ی دیگران وصدای قرآن ، دیگه خیلی دیر شده بود پدر از میان ما رفته بود از اون روز به بعد همیشه خودم سرزنش می کردم و شرمنده پدر بودم، حالا خودم بزرگ شدم و به گذشته ها و به کودکی ام فکر می کنم ،باخودم می گویم کاش می شد برای یک لحظه هم که شده به آن دوران کودکی برگردم و دوباره به قامت بلند پدر بنگرم و به جای سوال و گلایه فقط نگاهش کنم! ای کاش از لحظه هایی که در کنار پدر بودن بیشتر استفاده می کردم و می فهمیدم که گرمی آن روزها بخاطر حضور پدر در کنارمان بود ، ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی با یک لبخند گرمش همه چیز را به فراموشی می سپردم ، احساس می کنم سرم گیج می روه انگار که توی ماشین نشسته باشم و ماشین توی جاده تند رفته باشه و درخت های توی جاده به عقب فرار کرده باشند و من نفهمیده باشم چطور یکهو آن همه درخت از جلوی چشمم رفته و پشت سرمانده به عقب نگاه میکنم ،اما حیف که روزهای رفته برنمی گرده چه برسه به عمر که پدر لحظه هاست.
همیشه فکرمی کردم چقدر سخته زمانی که اتتظارش رو نداری متوجه شی وقت برای بودنت خیلی کمه وچیزی داره تورو ازدرون می خوره ،همیشه فکر می کردم چقدر آدم باید قوی باشه که بخواد وبتونه به این غم پیروز شه وبه زندگی کوتاه یا بلند ولی شیرین برگرده وهمیشه فکر می کردم چقدر زیبا وبزرگه پیروزی بر این تقدیر ناخواسته .
ولی هیچوقت فکر نمی کردم ازاین شرایط هم سخت تر وجود داشته باشه ،اینکه تقدیر بخواد زندگیت رو از تو بگیره وتو باتمام وجود باید زندگی کنی وبه زندگی برگردی دشواره ولی دشوار تر از اون ،اینه که از زندگیت وبودنت اونقدر خسته ودلزده شده باشی که روزی هزار بار از تولدت پشیمون باشی واز چیزی که با تمام وجود به اون عشق می ورزیدی متنفر باشی .
وقتی زندگی می خواد تورو کنار بزنه وتوبرای بودن تلاش می کنی ،می دونی حریفت کیه وباید کدوم مانع رو از سر راه برداری
اما وقتی خودت از اونچه زندگی توئه دلزده ای ،باچه چیزی می خوای مبارزه کنی ؟
چه کسی رو می خوای از سر راه برداری ؟
اینجا همه ی راه ها به خودت ختم می شه .
باید خودت رو شکست بدی ،خودت رواز سر راه برداری وزندگیت رو تغییر بدی
فکرت رو
نگاهت رو
و باید تمام باورهات رو عوض کنی تادوباره به زندگی برگردی
والبته،حتما زندگی دوباره به تو سلام می کنه
