بعداز کلی صحبت قراربر این شد تا ساعت 5 صبح بعد از نماز حرکت کنیم ساعت را تنظیم ،وبالای سرم گذاشتم نزدیک ساعت 00/5 بود که با صدای زنگ بلند شدم گوشی رو برداشتم رضی بود گفت با ابراهیم وکنعانی قرارگذاشتند که بیان دنبالم که بریم 10/5 دقیقه بود که بچه ها رسیدن جلوی شرکت سرراه به کله پاچه فروشی محل رفتیم وبعد از خوردن حرکت کردیم مسیر حرکتمان به سمت کاشان مسیری خشک وبی منظره بود وبیشتر از همه برای راننده ، بعد ار 40دقیقه به یک مهمانسرا رسیدیم کنار زدیم تا هم نیم چه استراحتی کرده باشیم وهم وسایل وتنقلات بین راهی رو بگیریم نیم ساعت بعد حرکت کردیم نزدیک های ساعت 40/ 11 دقیقه به یک ایستگاه پمپ بنزین که نزدیک یکی از شهر های کاشان بود رسیدیم بنزین که زدیم صدای اذان ظهر بلند شد در ادامه مسیر به دنبال مکانی بودیم که در آن نماز بخوانیم که متوجه شدیم که نام شهر یا روستایی که در آن هستیم فین است که بیشتر مردم ما این شهر را با نام حمام فین می شناسند بعد از پرس وجو از اهالی متوجه شدیم که حمام معروف فین در همان نزدیکی ها ست قرار براین شد تا نماز را در آنجا بخوانیم خیابانی که به حمام فین منتهی می شد خیابانی بود با همان فضای سنتی و تقریبا دست نخورده قدیم که زیبایی آن را دوچندان کرده بود ، ماشین رو پارک کردیم یه پارک کوچک کنار حمام فین بود که در آن به صورت سنتی مراسم گلاب گیری رو برای بازدیدکننده ها به نمایش می گذاشتند واین مراسم گلاب گیری برای ما که برای اولین بار آن را می دیدیم بسیار جالب بود بعد از تماشای وخوردن چای با طعم واساسنس های سنتی و گیاهی ، قدم زنان به سمت دژ رفتیم در کنار این بنای باستانی درشکه هایی برای بازدید کنندگان گذاشته بودند بعد از گرفتن چند عکس که بعدا فهمیدیم توسط کنعانی وبه صورت عمد خراب گرفته شده داخل شدیم یک میز وچند صندلی خالی جلوی درب بود تعجب کردیم چون معمولا در ورودی این اماکن چند نفری مستقر بودند بعد از رد کردن راهرو وارد باغ شدیم ، ناگهان از پشت سرمان صدای آقایی آمد که می گفت آقایان کجا باید بلیط تهیه کنید انتظارش را داشتیم آخر اینجا ایران بود وما هم ایرانی ، واقعا باغ زیبایی در برابر دیدگانمان بود ،عمارت هایی که هر کدام برای کار های خاصی و بنا برمقتضات آن دوره ساخته شده بود در گوشه وکنار باغ قرار داشت و معماریاصیلایرانی چشم هر بیننده ای را نوازش می کرد در وسط باغ دژ زیباومستحکمی بود که اشرافیت کامل به محیط پیرامون خود نسبت به دیگر عمارات موجود داشت ، در پشت عمارت زیبا حمام فین قرار داشت مسجد کوچکی در کنار حمام بنا شده بود بعد از خواندن نماز داخل حمام شده وراهرو به راهرو رفتیم تا به جایی رسیدیم که در آن مکان امیر کبیر یکی از بزرگان این مرزوبوم را فقط به جرم عدالت به قتل رسانده بودند در مکانی که این قتل صورت گرفته چند ماکت نمادین از امیر کبیر وکسی که حامل پیام قتل است وقاتل که در کنار امیر کبیر نشسته ودر حال زدن رگ دستش است نصب کرده بودند دیدن این صحنه ماکت ها به بیننده کمک می کرد تا در ذهن ناخوداگاه خود بیشتر به عمق این فاجعه بیاندیشد ولی بودند بسیاری که نمی دانستند در چه مکانی قرار دارند وبی تفاوت وسرد از کنار این قسمت از تاریخ می گذشتند از حمام که خارج شدیم روبرویمان عمارتی زیبا قرار د اشت که تبدیل به موزه شده بود وقطعات واشیاء قیمتی که اکثر آنها مربوط به عمارت ها ی باغ فین است را در خود جای داده بود اشیا یی مانند لوازم شخصی بزرگانی مانند کمال الملک وامیر کبیر واشیای عتیقه وبا ارزشی دیگر که در حوالی دژ فین واطراف آن کشف شده بود ازموزه که خارج شدیم نم نم بارون شروع به باریدن کرد به گوشه ای از باغ پناه بردیم وبعد از بند آمدن باران بیرون از باغ رفتیم نزدیک ناهار بود یک رستوران سنتی در آن نزدیکی بود که داخل حیاطش را درختان انار وپرتغال احاطه کرده بودند در بین لیست غذا ها دیزی خودنمایی می کرد چند دیزی با مخلفات کامل سفارش دادیم داخل آلاچیق شدیم تا غذا آماده شود طاقت نیاوردیم وچند انار از درخت چیدیم ابراهیم گفت که با ید بفهمیم صاحبش راضی هست یانه ورفت که از صاحب رستوران بپرسد صاحب رستوران هم گفت راستش ما کلی زحمت این درخت ها را کشیدیم واگر هر مشتری که می آید بخواهد یکی از آنها را بکند دیگر چیزی باغی نمی ماند از صحبت هایش معلوم بود که چندان راضی نیست اما دیگر کار از این حرف ها گذشته بود وبچه ها انار ها راخورده بودند ، چند دقیقه بعد دیزی با مخلفات را آوردند وجای همه را خالی کردیم بلا فاصله قلیون وچای سفارش دادیم بعد از آن به سمت داخل شهر حرکت کردیم .

در بین راه از کنار تابلویی رد شدیم که زیر آن نوشته شده بود تپه های باستانی سیلک وابراهیم هم با صدای بلند آن را خواند کنعانی که سال گذشته با خانواده به کاشان آمده بود با شنیدن نام سیلک گفت راستی من یادم رفت بگم ما با خانواده که آمده بودیم کاشان سری هم به روستا وتپه های سیلک زدیم وجای واقعا جالبی بود، ما هم کنجکاو شدیم وتصمیم بر این شد تا بجای رفتن به داخل شهر سری به این منطقه باستانی بزنیم از جاده فرعی داخل یک روستای زیبا که قدمتی 80ساله داشت رسیدیم اکثر خانه ها با مصالح کاه گلی وچوب درست شده بود آن سو ترمجموعه ای بود که از دور شباهت زیادی به امام زاده ها داشت کمی جلوتر که رفتیم تابلویی رنگ ورو رفته ویک سنگ نوشته در بالا وجلوی درب آن قرار داشت که زیر آن نوشته شده بود سازمان میراث فرهنگی وگردشگری استان کرمانشاه وروی سنگ نوشته هم توضیحاتی در مورد تپه های سیلک نوشته شده بود داخل که شدیم یک پسر بچه که معلوم بود از اهالی همان روستاست ، یک راست رفت سراغ ابراهیم و اناری که در دستش بود را به او تعارف کرد وگفت این آخرین اناری است که برایش مانده ابراهیم هم که چشمم به انار های رستوران مانده بود با کمال میل پذیرفت یک راهنما در کنار در ایستاده بود از او در مورد این مکان باستانی پرسیدیم
مرد گفت : این محوطه که در آن قرار داریم تپه های باستانی در روتایی با همین نام یعنی سیلک است که در ضلع غربی شهر کاشان ودر سمت راست جاده کاشان به فین واقع شده که شامل دو تپه شمالی وجنوبی ، به فاصله 600متری از هم ودو گورستان الف وب می باشد که گورستان الف با قدمت 3500 ساله و200 متری جنوب قرار داشته که امروزه بر روی آن بلوار کشیده شده واما گورستان ب ، با قدمت 3000 ساله در زیر باغ ها وزمینهای کشاورزی ضلع غربی تپه قرار گرفته وبا دست اشاره به تپه هایی که در سمت ضلع غربی قرار داشت کرد
کنعانی گفت : این تپه ها چطور شناسایی ومعرفی شد شناسایی شد
مرد راهنما در ادامه گفت : 70سال پیش با پیدا شدن چند ظرف سفالی زیبا در اوایل سال 1993 میلادی در پاریس وشناخته شدن محل اکتشاف این ظروف که در سیلک کاشان ومکان فعلی مشاور موزه ملی فرانسه را بر کنجکاو کرد تا در اکتبر همان سال مجوز حفاری در این مکان را گرفته وهییتی را به سرپرستی پروفسور رومن گیریشمن مامور حفاری کنه این هییت باستان شناس هم طی سه فصل ( سالهای 1993 ، 1994 و 1937 ) تپه را کاوش وبلافاصله در سال 1938 گزارش آن رابه صورت مقاله در دومجله ، تحت عنوان سیلک کاشان به زبان فرانسه در پاریس منتشر کردند در قسمتی از این گزارش ومقاله آمده که در حدود 7000 سال پیش ساکنان تپه شمالی محل اسکان خود را ترک نموده واحتمالا عده ای از آنها در فاصله 600 متری جنوبی تپه شمالی ساکن شدند واحتمالا به همین دلیل استمراراستقراری تپه جنوبی نام گرفت، در این دوره اولین ساکنین تپه جنوبی برای ساخت خانه های خود از خشت های قالبی مستطیل شکل استفاده می کردند .واموات به صورت دست جمعی وبه همراه اشیاء وزیور الات در زیر وکف خانه ها دفن می شدند در گورستان موجود در این مکان مر دمان پس از اینکه مرده را به همراه ظروف سفالی ، لوازم مفزعی و... در گور می گذاشتند وچاله را باخاک پر کرده وبه شکل تپه هایی در می آوردند که اکنون به تپه های سیلک معروف است در برخی از گورهای بالای این تپه سنگ های تراش خورده ویا آجر پوشانده می شده که احتمالا بیانگر منزلت بالای متوفی می باشد وگفت که از مجموع قبر های این گورستان حدود 200 قبر توسط هئیت فرانسوی کاوش شد ، واز اینجا بود که چپاول شناسنامه وهویت ایرانیان آغاز شد و هماکنون اشیاء کشف شده همراه با این قبر ها زینت دهنده موزه هایی مانند لور پاریس است بعد از شنیدن این اطلاعات که ما را حسابی مات ومبهوت کرده بود محو تماشای تپه های سیلک شدیم روی تپه ها وبه سمت بالای آن مسیری پله ای از چوب ساخته بورند که در ابتدای آن فضایی با داربست طراحی شده بود وداخل آن شیشه هایی اکواریومی حاوی خاک بود جلوتر رفتیم وکمی که دقت کردیم متوجه شدیم که اسکلت های کشف شده در دوره هئیت فرانسوی به سرپرستی آقای کریشمن ومربوط به هزاره سوم وبر اساس نوشته ها بومی های ساکن تپه جنوبی است ولی هرچه چشم انداختیم قطعه یا اشیائ سفالی ندیدیم چون بنابر گفته ها ی راهنما مردمان آن زمان که میت هاشان را با اشیایی سفالی و.... خاک می کردند ،وآنجا بود که دست جمعی عنایتی داشتیم به روح آقای کریشمن ودارودسته اش ، بعد از این عنایت ،به سمت بالای تپه ها رفتیم واز کوزه های کشف شده ومقبره بزرگی که به الهه زیگورات وبه عمق 15 متر بود دیدن کردیم خیلی برایمان جالب بود که این اماکن در کشورمان قرار داشت و ما از اهمیت آن بی خبر بودیم به حدی محو زیبایی محوطه باستانی بودیم که متوجه نشدیم هوا دارد رو به تاریکی می رود با شنیدن صدای اذان به پائین تپه ها آمدیم به سمت اتاقی که اتاق نگهبانی بود رفتم نگهبان پیرمردی بود باچهرهای شکسته ولهجه ای زیباکه به گفته خودش سالها ست در آنجا وبه خاطر عشقش به هویتی که در زادگاهش است نگهبانی می دهد عکس بالای سرش نشان از علاقه پیرمرد به اشیاء وتپه های باستانی داشت عکس مربوط به 30 سال پیش بود وبه گفته خودش برای زمانی که سازمانی به نام میراث فرهنگی کاملا شکل نگرفته بود حالا این چند نفر اشاره به دفتری که در کنار اتاقش بود وداخل چند کامپیوتر ویک فایل ونسبتا شکیل تر بود کرد وگفت اگرهمت بومییان این شهرو روستا نبود ودل به اینها بسته بودیم الان همین اشیا هم در اینجا نبود تا همین چند سال پیش این اتاق مانند انبار بود وما از اشیاء مانند چشم هایمان نگه داری کردیم وبعد دست هایش را بی حرکت کنار هم روی میز گذاشت وبدون آنکه چیزی بگوید سکوت کرد از او خداحافظی کردیم واز سیلک خارج شدیم بایدکم کم ازاین مکان زیباوباستانی که به قول پیرمردنگهبان هویت وشناسنامه اصلی مان دل می کند یم دیگر هوا رو به تاریکی می رفت وزمانی برای بازدید از دیگر اماکن داخل شهر، مانند خانه بروجردی ها ومشهد اردهال که زادگاه ومحل دفن سهراب سپهری یکی ازبنیانگذاران شعرنوین بود را نداشتیم و باید به سمت تهران حرکت می کردیم در مسیر حرکتمان فقط به موضوعاتی که در حمام فین وتپه های سیلک دیده وشنیده بودیم فکر می کردم و اصلا حواسم به محیط اطراف نبود تا اینکه به نزدیکی های شهر مقدس قم رسیدیم قرارمان هم از اول این بود که در مسیربرگشتمان جهت تبرک وحسن ختام زیارتی هم از بارگاه ملکوتی حضرت معصومه (س ) داشته باشیم واقعا شلوغ بود با هر زحمتی که بود ماشین را پارک وبه سمت حرم رفتیم حرم واطراف آن پیشرفت های عمرانی چشم گیری کرده بود قرار گذاشتیم که 40 دقیقه دیگر هم دیگر را در کنار درب ورودی ببینیم اذن دخول خواندیم ووارد صحن شدیم بعد از خواندن زیارت نامه ونماز بالای قبر بزرگانی همچون ایت الله بروجردی منتظری وایت الله بهجت و... رفتم فاتحه ونمازی خواندیم به ساعت نگاه بالای ضریح نگاه کردم هنوز 15 دقیقه ای وقت باقی مانده بود شب سه شنبه بود وصدای دعای توسل فضای صحن وسرا را پرکرده بود بعد از زمزمه کردن چند فراز از دعای توسل بیرون رفتم ابراهیم زودتر از همه آمده وگوشه ای از حیاط نشسته سرش را پائین انداخته بود کنارش نشستم در فکر بود ومتوجه آمدن من نشده ، 10 دقیقه دیگر رضی وکنعانی از راه رسیدند چند دقیقه ای را در حیاط ماندیم وبعد به سمت بیرون حرکت کردیم در بازار کنار حرم چند قلم سوهان خریدیم که دست خالی نرفته باشیم یک مقدار هم تنقلات برای بین راه ، نزدیک های ساعت 00/21 بود که تهران رسیدیم من نزدیک محل از بچه ها خداحافظی پیاده شدم آن شب تا صبح خوابم نبرد ووقایع خاطرات آن روز مدام از مقابل دیدگانم می گذشت وبیشتر از همه سکوت آخر پیرمرد نگهبان که برایم بسیار عجیب بود باخود می گفتم بازپیرمرد نگهبان ماندوکوهی ازناگفتنی هادردلش وشباهتی بود بین پیرمرد نگهبان وتپه های سیلک چون تپه های سیلک هم مانند پیرمرد هنوزناگفتنی هاواسراری راباخود ودر دل خود که خاک بود داشت
